السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
476
تفسير الميزان ( فارسي )
كرده پشيمان نبود ، آن گاه براى داورى بين آنان شرايعى به طور جدى تشريع كرد ، بدون اينكه شوخى و يا ترس و يا اميدى داشته باشد ، آن گاه براى هر صاحب عملى در برابر عملش جزائى مقرر كرد ، اگر عمل خير باشد براى خير و اگر شر باشد شر ، بدون اينكه كسى بر او غالب و يا حاكمى بر او حكومت كند يا شريكى با او شركت نمايد و يا فديه و پارتى و دوستى در كار او دخالت كند ، مگر آنكه خودش اذن داده باشد ، همه اينها كه گفتيم دليلش اطلاق ملك او نسبت به ما سوا است . 10 - اشكال دهم كه به سخن مسيحيان و مساله فداى ايشان وارد است ، اين است كه : حقيقت فداء عبارت است از اينكه انسان خيانت و عمل خلافى انجام داده باشد كه اثر سوء و كيفر جانى و مالى آن گريبانش را بگيرد و بخواهد آن كيفر را با چيز ديگر عوض كند ، آن چيز را هر چه كه باشد فداء ( يا فديه ) مىنامند ، پس فداء آن عوضى است كه انسان مىدهد تا از آن اثر سوء رهايى يابد ، مثلا كسى كه در جنگ اسير شده ، به عوض خود يا مالى مىدهد و يا شخصى را و يا كسى كه جرمى و خيانتى مرتكب شده ، مقدارى مال به عنوان كفاره يا جريمه مىپردازد ، اين عوض را فديه و نيز فداء گويند ، پس در حقيقت تفديه نوعى معامله است كه به وسيله آن ، حق صاحب حق و سلطنتش را از « مفدى عنه » ( شخصى كه بايد فديه دهد ) گرفته و به او بدهند تا شخص مفدى عنه گرفتار كيفر نگردد . از اينجا روشن مىشود كه عمل فدا دادن ، در موردى كه حق ضايع شده ، حق خداى سبحان باشد ، غير معقول است ، براى اينكه سلطنت الهى ( بر خلاف سلطنتهاى بشرى است چرا كه سلطنتهاى بشرى وضعى و اعتبارى و از قبيل بازى شاه و وزير بوده و قراردادى است ) سلطنتى است حقيقى و واقعى كه تبديل در آن راه ندارد و نمىشود با مثلا دادن فديه و عوض آن را كه متوجه ما است برگردانيم . آرى وجود عين و اثر اشياى عالم ، قائم به خداى سبحان است و چگونه تصور مىشود كه واقع عالم از وضعى كه دارد دگرگون شود ؟ با اينكه تعقل واقع دگرگونى ممكن نيست تا چه رسد به اينكه محقق هم بشود ، به خلاف ملك و سلطنت بشرى و حقوق انسانى كه اين گونه مسائل جارى بين ما افراد اجتماع است و امورى است وضعى و قراردادى و چون قراردادى است ، بود و نبودنش و معاوضه كردنش به دست خود ما انسانها است كه بر حسب دگرگونىهايى كه در مصالح زندگى و معاش ما پيدا مىشود يك وقت به كلى خط بطلان بر او مىكشيم - و شخصى را كه تا كنون سلطان خود مىخوانديم از سلطنت مىاندازيم - وقتى ديگر آن حق را به حقى ديگر مبدل مىسازيم - مثلا كسى كه قاتل فرزند ما است حق انتقام گرفتنمان را با گرفتن